خرید بک لینک

میگم راست میگنا....

از دل برفت هر آنکه از دیده برفت :)

برچسب: اعتراضی,ندارمتقصیر, نویسنده: یوسف صفری تاريخ: يکشنبه 12 آذر 1396 ساعت: 14:17

یه چندتا پیشنهاد به صورت تصویری: اگه داخل کشوها چیده شده و مرتبه و فقط احتیاج به خاک گیری داره و حوصله ندارید همه چیو خالی کنید و از سر بچینید، سر لوله ی جارو برقی، جوراب زنونه بکشید و باهاش خاک روی وسایل داخل کشو رو بگیرید! اگه میخواید پیاز باریک خورد بشه، از پوست کن استفاده کنید. بطریهای دلستر میتونن گلدون دیواریهای قشنگی باشن. نیمرو هم میتونه قشنگترین و پر عشق ترین غذا باشه :) گوشیتون رو میز شرکت! یک بار برای همیشه، تکلیف این سیمهارو روشن کنید! واللا! موزها رو پوست بکنید، داخل کرم شکلاتی که درست کردید، فرو کنید و روش مخلفات خوشمزه بپاشید، نوش جان برای روزهای گرم تابستون، هیچ چیز مثل یک لیوان آب خنک پر یخ نمی چسبه، اما همون آب هم میتونه رنگارنگ باشه و زیبا ی

برچسب: نویسنده: یوسف صفری تاريخ: يکشنبه 12 آذر 1396 ساعت: 14:17

نفس که میکشم نفسم ته نداره! سعی میکنم یه خمیازه بکشم تا به ته نفسم برسم! شاید ریه هام نفسی تازه کنه! دورم شلوغه...اما احساس تنهایی وحشتناک میکنم...انگار بین این همه آدم گم کرده ای دارم که باید باشه ولی نیست...جنس اون گم کرده چیه نمیدونم...شخصه؟ عشقه؟ آرامشه؟ امیده؟ انگیزه ست؟ نمیدونم... با خودم درگیرم...شاید 100 هیچ از خودم عقبم... رکعتهای نمازم رو قاطی میکنم... به بسته بودن در ماشین شک میکنم و راه رو دوباره برمیگردم و در ماشین رو کنترل میکنم... تحمل گوش دادن به یک آهنگ رو تا آخرش ندارم... ترجیح میدم اگر قراره جایی برم ماشین نبرم و پیاده برم... رمان بالای سر تختم رو تا حالا سه چهار بار شروع کردم و هنوز به نیمه نرسوندم... تو محل کارم با هر کی هر صحبتی میکنم یادداشت میکنم تا یادم نره... تمرکز

برچسب: نویسنده: یوسف صفری تاريخ: يکشنبه 12 آذر 1396 ساعت: 14:17

زنان اگر مجبور شوند، روی دیوارهای زندان آسمان آبی را نقاشی خواهند کرد... اگر پارچه های زخم بندی سوزانده شود، پارچه های بیشتری خواهند بافت... اگر خرمنها نابود شوند، بذرهای بیشتری خواهند پاشید... آنجا که دری نیست، زنان در خواهند ساخت... و آن را باز خواهند کرد... و از آن عبور خواهند کرد... و به راههای جدید و زندگی های جدید گام خواهند نهاد... زنانیکه با_گرگها_میدوند کلاریسا_پینکولا_استس . . . پی نوشت: چقدر به نوشته بالا اعتقاد دارم...

برچسب: نویسنده: یوسف صفری تاريخ: يکشنبه 12 آذر 1396 ساعت: 14:17

بذار تو حال خودم باشم!... بذار یه لیوان نسکافه ی داغ دستم باشه، روی مبل کنار کتابخونه لم بدم و به آسمون بارونی اونور پنجره زل بزنم...گاهی نگاهم بلغزه روی گلهای قشنگی که تو تیمارشون میکنی... بذار تمام دنیا رو با تمام مشکلات ریز و درشتش...با تمام آدمهای مهربون و نامهربونش، بذارم رو شونه ی تو...تو مثل کوه باش برام.... بذار فقط عاشقی کنم....فقط عاشقی...تمام عشقم و احساسم رو بریزم به پات و از تمام دنیا پرت باشم و در آغوش تو تاب بخورم فقط... بذار دغدغه ی شب و روزم فقط تو باشی... پی نوشت: خدایا....آرومم کن....

برچسب: تنهایم, نویسنده: یوسف صفری تاريخ: يکشنبه 12 آذر 1396 ساعت: 14:17

دیروز خانوم ناظم دخترکم امر فرمودند که از فردا این کاپشن رو نمیپوشی...دخترم گفته خانوم من تمام زمستون پارسال این کاپشن (رنگ: زرشکی پررنگ!) رو میپوشیدم...گفته از فردا نمیپوشی ولی، کاپشن مشکی بپوش... اینچنین بود که دیشب ساعت 7 شب که رسیدم خونه تا همسرم اومد، شال و کلاه کردیم و رفتیم یه کاپشن مشکی (مگه مشکی رنگ مکروه نیست در دین ما؟) خریدیم تو شرایطی که اون کاپشن نوی نو بود و نیازی به خرید این کاپشن نبود (مصداق اصراف)... به دخترم گفتم به خانوم ناظمتون خیلی سلام برسون بگو مامان بابام 7 شب اومدن خونه و بخاطر اینکه من از کم شدن نمره انضباط کارنامه م غصه نخورم، شبانه خسته و کوفته، تو ترافیک، رفتن و با وجود نو بودن اون کاپشن، یه کاپشن دیگه خریدن و کلی دعا هم کردن براتون... .

برچسب: نویسنده: یوسف صفری تاريخ: يکشنبه 12 آذر 1396 ساعت: 14:17

دستمال صورتی حوله ای رو تمیز میشورم... گوشیمو میارم... کانالمو باز میکنم... و آهنگهاش رو میذارم که پخش بشه... شروع میکنم به گردگیری... برادر شوهرم هربار که میاد خونمون میگه این خونه مثل خونه انگلیسیهاست...هرگوشه یه چیزی هست...آدم میترسه حرکت اضافه کنه، بزنه یه چیزیو بندازه بشکونه :)) مامانم میگه یلدا تو چجوری اینارو پاک میکنی؟ خسته نمیشی اینارو باید گردگیری کنی؟یه کم کمتر بچین اینور اونور :)) هربار مادرم میاد، به این نتیجه میرسم که راس میگن خوب! چقدر گردگیری کنم، یه کم از این خورده ریزارو جمع کنم...جمع میکنم و یک ساعت بعدش احساس میکنم خونه لخت شده و میارم دوباره پهنشون میکنم.... . عزیزم طعم نگات طعم جنونو میده... به دل دیوونه ی من اسم تو چسبیده... تمام عکسها و آهنرباهایی که چسبوندم به در یخچ

برچسب: گردگیری, نویسنده: یوسف صفری تاريخ: يکشنبه 12 آذر 1396 ساعت: 14:17

صفحه بندی